ماهی مرده ای شنا کنان سمت دریا میرفت

بی خبر

و من شناور بر دست هایی که تشییع میکنند

لحظه ها را

به سمت نا کجا آباد روان ام.

فکر نکنم دریا جای جالبی باشد برای من یا یک ماهی مرده!

 یادم رفت که بپرسم  به کدامین مقصد مرا تشییع میکنید؟!

چه بی خبر زندگی می کنم

در جهالت اندیشه هایم و ترس چشمانم

روح من چهار زانو از روی تابوت سرد مینگرد

و من

چهره کسالت بارش را میبینم از دور 

از لابه لای آدم های سیاه

 صورتی که متعجبانه و بهت زده خیره مانده

دستی تکان میدهم با لبخند

ولی زود

یادم میافتد که مرده ام و

لبخند خود را از ترس مردم

می بلعم!