در خیابان های تبریز چه می گذرد

اینجا لندن نیست.

صدای ما را از تبریز می شنوید.


اصلاحیه:

اینجا تبریز نیست

صدای ما را از میامی می شنویدD:



اصلاحیه شماره ۲

بابا بچه ها کجایین شما؟؟؟؟تو باغ نیستین ها انگاری!!یه چن هفته بارون بارید همه فک کردن اینجا لندنه!!!!!!

 اوضاعی بود تو خیابونا حتی دیگه گشت ارشاد هم کاری با دختر پسرا نداشت.امان از جوونی!!!

من که این چن هفته فک میکردم تو لندنم...شما رو نمیدونم

بعدش هم که زد و افتاب در اومد به شکل فجیعی!!!یه سر میرفتین لب دریاچه ارومیه می فهمیدین بازم منظورم چیه؟میامی کجاست؟؟؟

امیدوارم با این توضیحات شبهه ای براتون باقی نمونده باشه

سوالی هست بفرمایین؟؟

یه شب پشت چراغ قرمز

-میدونی چیه؟

*ها؟

-میای امشب بریم یه جایی؟

*واییییی من خیلی دوسِت دارم می دونستم امشب قرار منو ببری درکه بازم بختیاری بخوریم!!

-امر دیگه ای هم  هست بفرمایینا خجالت نکشی؟؟

*یعنی نمیبری؟

-نه دیگه اونجا بد آموزی داره برات بزرگ شدی خودت میری

ـ اما میخام یه جای خوشگلتر ببرمت میای؟؟؟

*نکنه میخای ببریم شهربازی؟

-

*پیست اسکیت؟

-نه!!پسر تنها تنها اینارو فک میکنی یا کسی بت کمک میکنه؟

*قضییه سر کاریه دییییییییییییییییگگگگگه!!!! 

-ا ا ا لوس نشو....میخام ببرمت با ماشی.....

*ای ول میخای بدی من ماشین برونم؟؟؟واو دمت گرم خیلی باحالی

-میذاری حرفمو بزنم یا نه؟

-اصلا که اینطوری شد هیج جا نمیبرمت بشین همین جا پفکتو بخور تو رو چه به این چیزا

*

*تو رو خدا بگو.....

-نمیگم

*بگو دیگه جان من!!اذیت نکن!!!

ـآقا نمیگم زور که نیس پاشو برو...

 

 

چرا نشستی پس؟؟؟؟؟عجب کاری داریم ها!!!!تعطیل می باشد!!!حاج آقا رفته نماز  برین فردا بیایین...

 

 

 

خاطرات گه گدار کوتاه من

مگه شما کارو زندگی ندارید هی پا میشین میاین نت؟؟؟ها؟

نکنه مثه من معتاد شدین؟؟آره؟هیشششش شداشو در نیار مامانت میشنوه محتاط شدی

((زندگی دوپ دوپ دوپ...))

 یه کم پیش داشتم با دوستم حرف میزدم میگفتم که از تک تک این آدما بدم میاد.فقط بم یه جمله گف:

"تو خودت جزو همین آدمایی"

دیدم درس میگه بنده خدا.منم بعد دقایقی مکث با لهجه غلیظ ترکی گفتم:دقیقن

 



جهل رو احساس می کنم.میبینمش.داره رشد میکنه و ادعا میکنه.من جهالت رو توی آیینه میبینم.

فک نکنی شاخ داره یا قیافه ترسناکی داره...نه اونم معمولیه...درست هم قیافه منه.



 چه امید بندم در ابن زندگانی
 که در ناامیدی سر آمد جوانی
 سرآمد جوانی و ما را نیامد
 پیام وفایی از این زندگانی
 
 بنالم زمحنت همه روز تا شام
 بگریم ز حسرت همه شام تا روز
 تو گویی سپندم بر این آتش طور
 بسوزم از این آتش آرزوسوز
 
 بود کاندرین جمع ناآشنایان
 پیامی رساند مرا آشنایی؟
 شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
 ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
 
 چو کس با زبان دلم آشنا نیست
 چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
 چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
 که از یاد یاران فراموش باشم
 
 ندانم در آن چشم عابدفریبش
 کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
 ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
 چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
 
 ندانم در آن زلفکان پریشان
 دل بی قرار که آرام گیرد؟
 ندانم که از بخت بد، آخر کار
 لبان که از ان لبان کام گیرد؟

دکتر شریعتی